Home

Contact

About me

  آپديت كه ميكني ميشي نفراول







Parseek

Dynamic Drive

PersianYahoo

..

..

..

[Powered by Blogger]

 

 

 

 

 

  06 February 2004

یکی بود یکی نبود یه روزی روزگاری یه اقایی بود که به خانومش شک کرده بود و حدس میزد که خانومش بعله...خلاصه یه روزی توی روزهای قشنگ بهاری خردادماه ، این اقای قصه ما مچ خانوم قصه ما رو توی خونه با اون اقای دومی گرفت...خلاصه دردسرتون ندم ، پلیس بازی شد و دادگاه و قهروقهرکشی و ....حالا بعدازین چندماه توی یه روزقشنگ زمستون که هوا زیاد هم سردنبود و یه افتابی هم اون وسطها میشد حس کرد ، حکم دادگاه واسه خانوم و اقا بدستشون رسید: ازونجایی که خدای قصه ما بعضی وقتها اینگاری جای حق ننشسته ، حکم واسه خانوم قصه ما به یه جزای نقدی تبدیل شد درحدقیمت النگوی دست یه خانوم.....همین.قصه ما به سررسید ، اقای قصه ما به همراه همه خواهربرادرهاش همچنان ماتحتشان درحال جیلیز ویلیز میباشد...بالارفتیم هیچی نبود پایین رفتیم هیچی نبود ، قصه ما راست بود .









 

 

 

  04 February 2004

بقول ناصرالدین شاه : همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید...
مطلب طولانیه ولی حوصله کنین بخونین..اینهمه درطول روزوقت واسه کارهای بی ارزش و مطالب بی ارزش میذاریم ، حالا مثل یه بچه خوب بشینید یه مطلب درست حسابی بخونین...نترسین کسی شما رو به جرم خوندن مطالب سیاسی شناسایی و دستگیرنمیکنه...

**

امروز یه جایی بودم ، توی دفترمنتظرکسی نشسته بودم ، پشتم به جمعیت حاضرتوی اتاق بود ، روبروی من یه کتابخونه بود که ازتوی شیشه اون میتونستم وضعیت اتاق رو کنترل کنم ، همون موقع یه آقای تپلی که کارمنداونجابود داشت به طرف کتابخونه میومدو من توی شیشه همه حرکتهاشو میدیدم ، اون تمام مدت ازوقتی ازجاش بلند شد تا وقتی به کتابخونه رسید سرش به طرف من بود و من تمام مدت داشتم اونو ازتوی شیشه می پاییدم ، با این تفاوت که اون نفهمید که من دارم دید میزنم ولی من فهمیدم...جالب بود ازکنارم که ردمیشد خودشو زد به اون راه که اصلا انگارنه انگار کسی غریبه توی این اتاقه ، فکرکنم خودش هم رفتاریه دقیقه پیش خودش رو یادش رفته بود...

**

بنظرشما اگه به یه خانوم پیشنهاد کاربدن با حقوق و مزایای خوب و قابل قبول ، اما به شرط اینکه برای رفتن به اون محل کارباید چادرسرش کنه ، اون خانوم باید قبول کنه؟ وای ازتصورش هم حالم بدمیشه...قضیه بخاطرچادرنیست بهرحال اون هم یه نوع پوششه ، بحث چیزهای دیگه ست...یا مثلا به یه اقا بگن که تیپش رو کاملا عوض کنه و ریش و مخلفات داشته باشه صرفا بخاطرمحیط کار و درآمد خوب.....شما واسه قبول کردن یا رد این پیشنهاد کاری چی میگین...؟؟؟

**

روزهای سرنوشت سازیه ..باید همه چیز رو بخاطربسپاریم...تاریخ همیشه قاضی خوبی بوده ، هرچندبعضی وقتها خوابه......

**

راستی امروز 15 بهمن تولد این خانومه هست...مبارک باشه.









 

 

 

  03 February 2004

بادشدیدی می وزد...گردوخاک بسیار به هوا بلند شده است...کلاهتان را محکم نگه دارید...و خیلی چیزهای دیگه را هم.......









 

 

 

  01 February 2004

خب اگه ساعت 18:15 امروز (یکشنبه 12 بهمن ) تلویزیون نگاه نمیکردین ( وای وای ) ، بهترین آهنگ دنیا رو ازدست دادین...آهنگ تاک سیاوش قمیشی رو که همه بلدین ، حالا فکرشو بکن که توی صدا و سیمای لاریجانی جون ، با موسیقی این آهنگ برای محمدرضای پهلوی بیچاره که دستش ازدنیا کوتاهه شعربسازن....من هنوزباورم نمیشه ....حیف که فقط یه خطش رو یادم مونده :
تو یه شاه سرسپرده ، پا گرفتی توی ایران...

**

درس و دانشگاه تموم شد...









 

 

 

  28 January 2004

چی میشه که آدم دلش تنگ میشه ؟
"دلم تنگ شده " دقیقا یعنی چی ؟ یعنی یه اندازه ای بوده که حالا کمتر شده ؟ یا مثلا مثل این لباسها که میشوری وبعدش تنگ میشه و آب میره ، اونو یکی شسته و بعدش تنگ شده و آب رفته ؟

***

فقط یه تیکه کوچه رو آفتاب گرفته ، یه پیشی که زیاد هم نازنیست ، دقیقا اومده همون نقطه توی آفتاب لم داده واسه خودش ، من ازاین بالا(پنجره آشپزخونه طبقه چهارم ) نمیتونم ببینم ولی مطمئنم چشماش رو هم بسته و توی یه آرامشی داره واسه خودش حال میکنه...